نفس مامان بابا

اولین سونوگرافی

سلام عزیزم   میخام از اولین سونوگرافی بگم  وقتی جواب ازمایش رو گرفتم باید به دکتر نشونش میدادم از بابایی پرسیدم پیش کدوم دکتر برم؟دکتر اولی خودم یا دکتر جدیدی که رفته بودم؟ بابایی گفت پیش دکتر اولی خودت برو دکتر جدید همون اول اونجوری گفت و ناامیدت کرد. پس از خانم دکتر خودم نوبت گرفتم  مطب حسابی شلوغ بود   منشی خانم دکتر پرسید بارداری؟با خوشحالی گفتم بلــــــــــــه   خانم منشی هم گفت :پس کفشت رو دربیار و بیا وزن شو وزن مامانی 67 بود   بعد از یک ساعت نوبت مامانی شد خانم دکتر ازمایش رو دید و یه سری سوال پرسید و برام سونوگرافی نوشت تا ببینه اوضاع چجوری هست. من تو اینترنت خونده بو...
9 اسفند 1393

لباس بارداری

سلام دوستای خوبم  امروز دنبال تیشرت و لباس بارداری میگشتم یه سایت باحال پیدا کردم  خیلی لباس های بارداری خوشگلی داره ولی یه مقدار گرون هستن    من خودم از تیشرت هاش خیلی خوشم اومد  خلاصه این سایت نه برای منه نه ربطی به من داره فقط ازش خیلی خوشم اومد گفتم به شما دوستای گلم هم معرفی کنم  اینم  سایتش فروشگاه لباس بارداری ...
8 اسفند 1393

بلااخره شما اومدی هورااااااااااااااااااااااااا

خب ادامه داستان یه یک ماهی میشدکه اعصابم خورد بود همش بهانه میووردم و به بابایی گیر میدادم همین هم باعث میشد بابایی ازم ناراحت بشه و قهر کنیم  این یک ماه خیلی سخت بود همش ناراحتی و قهر   یه شب که دلم حسابی شکسته بود نشتم کلی گریه کردم و با خدا رازو نیاز ... فرداش بابایی باهام اشتی کرد و نشستیم با هم دردو دل کردیم . مامانی از حرفای بابایی فهمید که بابایی هم خیلی ناراحته از نیومدن شما این وسط مامانی هم یه سری علایم بارداری داشت که نمیخاستم بهش اهمیت بدم اخه از بس بی بی چک خریده بودم و هر دفعه منفی شده بود دیگه جرئت بی بی چک خریدن نداشتم دیگه نمیتونستم امید ببندم و ناامید بشم... هر روز تو باشگاه طناب میزدم .....
6 اسفند 1393

تصمیم به اومدن شما تو زندگیمون

سلام عزیزم حالا میخام از مدت زمانی که تصمیم گرفتیم شما وارد زندگیمون بشی بگم یک سال از ازدواج منو بابایی میگذشت که تصمیم گرفتیم جمعمون سه نفره بشه و شما وارد زندگیمون بشی و بهش شادی و زیبایی ببخشی  چند ماهی از تصمیم ما گذشت ولی خبری از شما نبود  اوایل برای منو بابایی زیاد مهم نبود چون فکر میکردیم این موضوع طبیعی هست  اما از یک ماه رسید به هشت ماه ولی همچنان شما نیومده بودی دیگه داشتم نگران میشدم برای همین از یه دکتر نوبت گرفتم و رفتم پیشش....خانم دکتر یه سری ازمایش برای من نوشت بعد از انجام ازمایش ها خانم دکتر گفت همه چیز خوبه پس یه سری ازمایش برای بابایی نوشت بابایی مهربون هم فوری ازمایش ها رو انجام داد ول...
6 اسفند 1393

ازدواج مامان با بابایی

سلام به نینی خوشگلم و همه دوستای گلم که وبلاگم رو میخونن کوچولوی من میخام از اول اول برات بگم از ازدواج مامان با بابایی ازدواج ما سنتی بود عزیزم 89/1/31 روزی بود که عقد کردیم و قرار بود چند روز بعدش جشن بزرک بگیریم ولی موقع خرید حلقه مامانی انقدر خجالتی بود که بابایی گفت اینجوری نمیشه جشن گرفت بزارین جشن باشه برای دو ماه دیگه که عروس خانم کمتر بشه خجالتش و چیزهایی که میخاد رو بگه خلاصه دو ماه بعدش یه جشن خوشگل گرفتیم  یک سالو نیم هم نامزد بودیم وای که چقدر هم خوب بود دوران نامزدی همش منو بابایی میرفتیم گردش در اخر هم 90/6/23 مراسم عروسی گرفتیم و منو بابای اومدیم سر خونه زندگی خودمون    این هم ماجرای از...
6 اسفند 1393