نفس مامان بابا

تصمیم به اومدن شما تو زندگیمون

1393/12/6 16:32
نویسنده : سحر
810 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیزم حالا میخام از مدت زمانی که تصمیم گرفتیم شما وارد زندگیمون بشی بگمبوس

یک سال از ازدواج منو بابایی میگذشت که تصمیم گرفتیم جمعمون سه نفره بشه و شما وارد زندگیمون بشی و بهش شادی و زیبایی ببخشی 

چند ماهی از تصمیم ما گذشت ولی خبری از شما نبود 

اوایل برای منو بابایی زیاد مهم نبود چون فکر میکردیم این موضوع طبیعی هست 

اما از یک ماه رسید به هشت ماه ولی همچنان شما نیومده بودیغمگین

دیگه داشتم نگران میشدم برای همین از یه دکتر نوبت گرفتم و رفتم پیشش....خانم دکتر یه سری ازمایش برای من نوشت بعد از انجام ازمایش ها خانم دکتر گفت همه چیز خوبه پس یه سری ازمایش برای بابایی نوشت

بابایی مهربون هم فوری ازمایش ها رو انجام داد ولی متاسفانه جواب ازمایش ها خیلی خوب نبود دلشکسته

خانم دکتر ادرس یه دکتر خوب رو داد تا بابایی بره پیشش ..

اقای دکتر هم برای بابایی یه سری امپول نوشت تا ببینه نتیجه چی میشه.

برای یک ماه هفته ای سه تا امپول میزد بابایی و بعد از اون ازمایش تکرار شد و نتیجه خیلی خوب بودجشن

اقای دکتر امپول های بابایی رو عوض کرد و یه سری امپول جدید داد بعد از تمام شدن امپولا دوباره تکرار ازمایش ولی ایندفعه نتیجه خوب نبود برای همین اقای دکتر امپول های سری اول رو به بابایی داد.

 

بعد از زدن چند تا از امپولا بابایی خسته شد و از من خاست تا یه مدت درمان رو کنار بزاریمگریه

منم با اینکه ناراحت بودم ولی قبول کردم و یه مدت به خودم و بابایی استراحت دادم و همه چی رو به خدا سپردممتنظر

بعد از چند ماهی منو بابایی شروع کردیم به درمان گیاهی ولی متاسفانه فایده ای نداشت.

دوران سختی بود خیلی بهم سخت میگذشت و ناراحت بودم غمگین

تقریبا یک سالو نیم میگذشت از وقتی که تصمیم به اومدن شما گرفته بودیم .

قرار شد بریم پیش یه دکتر دیگه که متخصص نازایی باشه البته این وسط مشکلات دیگه ای هم بود که نمیخام برات بگم...مشکلاتی که روز به روز بچه دار شدن رو برام بیشتر تبدیل به ارزو میکرد..دکتر روی ها و حرف های دیگران هم حسابی مامانی رو خسته کرده بود.

وقتی پیش دکتر جدید رفتم و ازمایشها رو نشونش دادم حسابی تعجب کرد و اب پاکی رو ریخت روی دستم وگفت امکان نداره طبیعی باردار بشم حتی ای یو ای هم جواب نمیده و باید ای وی اف کنیم گریهدلشکسته

وقتی اینارو خانم دکتر میگفت حسابی یخ کرده بودم و به زور جلوی گریه خودم رو گرفتم.

حرفای خانم دکتر رو به بابایی گفتم تا بتونیم با هم یه تصمیم بگیریم.

راستش عزیزم مامانی خیلی خیلی از امپول و مراحل سخت ای وی اف میترسیدو اینم که فقط 30% امکان داشت شما بیای تو دلم بعد ای وی اف بیشتر مرددم میکرد خطا

خلاصه تصمیم اخر منو بابایی این شد که تا عید 94 صبر کنیم و بعدش بریم برای ای وی اف البته قرار شد شروع کنیم به ورزش کردن چون شنیده بودیم ورزش به بارداری کمک میکنه برای همین منو بابایی شروع کردیم به پیاده روی و هر شب یک ساعت پیاده روی میکردیم.

 

خیلی ناامید بودم و فکر میکردم هیچ وقت باردار نمیشم اما بازم تلاش میکردم و دعا برای اومدن شمازیبابغل

پسندها (2)

نظرات (0)